تبليغاتX
ღ♥taken back my LOVE♥ღ































ღ♥taken back my LOVE♥ღ

HoMe | eMaiL | Design | Profile

سلام وخیلی خوش آمدید 

سلاااااام

خوش اومدی

خوبی؟؟؟؟؟

هان چیه؟؟؟؟؟

اول بسم الله خیلی صمیمیم؟؟

این تو خون ماست

من که خوشم نمیاد مثل بقیه هزار تا چرت و پرت بریزم تو اولین اپم

معرفی میکنم بنده سحرم

یه ۱۰۰ سالی از عمرم گذشته اما هنوزم شوخ در حد المپیک

پول و پله نداریم که هیچ به فکر شوهرم نیستیم

یه خر داریم واسه سفر

یکی دو تا هم لباس داهاتی واسه عروسی

اعتماد به نفس ؟؟؟؟؟؟

آآآآآآآآآه چه جورش

عاشق فووووووتبال که با خدیجه جونم میرم

اینو میبینی؟؟

نه آخه چطور ببیبی

به رگای دستت نگاه کن

چی توشه؟

خون قرمز که توش تقلبی نیس

 

حالا اتل متل توتوله

بدو برو ببین پروفایل چجوره...

سلام وخیلی خوش آمدید 

 

و نتیجه میگیریم فرمول سحر:

خدا+خونواده+دوستان و بهار+علیرضا خان جوووون+فوتبال(پرسپولیس)+مدرسه-بعضی معلما+پاستیل و آهنگ و نمره های خوب به مقدار لازم=سحر یا همون خانوم دکتر آینده

سلام وخیلی خوش آمدید 

 قالبم برنامه پروفایل نداره

از لینک زیر برین تو پروفایل

www.vorudeaghayanmamnooo.blogfa.com/profile 

 

اینم آدرس وب دوممه که واسه علیرضا ساختمش

دیگه تو این وب از فوتبال حرفی نمیزنم

www.s-haghighi.blogfa.com

ღsahar haghighiღ | سوم خرداد 1390 | 1:43 قبل از ظهر |

این پست قبلا برای علیرضااااااا جـــــــــــونم بود اما واسه اینکه براش یه وب دیگه ساختم این

پست همینجا میمونه

ولی تغییرش میدم

از این به بعد این پست یه جایی میشه که هر کی خواست اینجا جمله های قشنگ بنویسه

عنوانشم میذارم

((هر چه میخواهد دل تنگت بگو....))

امیدوارم جای خوبی باشه برای کم کردن ذره ای از درداتون

 

 

ღsahar haghighiღ | یکم خرداد 1390 | 1:32 بعد از ظهر |

 

خداحافظ تا اخر خرداد

شایدم واسه همیشه

حلالم کن شخص خاصی که اپو به خاطرت نوشتم

دوست دارم بیشتر از خودم(هر کی هر چی میخواد فکر کنه

خودم میدونم که این آپ واسه همسرمه.همسری که یه دختره).

 

قطره ی باروونه دلم

خلوت زندونه دلم

لیلای بی دریای من

گریه ی مجنونه دلم

ابر کبود من تویی

بود و نبود من تویی

مهر سجود من تویی

وای به روزگار من

هوا تویی نفس تویی

لحضه ی پیش و پس تویی

عاشق در قفس منم

ای دل بی قرار من

گریه منم ابر تویی

درد منم صبر تویی

بارش بی وقفه منم

ای دل بی قرار من

هد هد من هدای من

همدم با وفای من

خبر ببر به عشق من

عشق من خدای من

عاشق دیدار منم

محو پدیدار تویی

خسته و بیمار منم

عشق تویی یار تویی

هوا تویی نفس تویی

لحظه ی پیش و پس تویی

عاشق در قفس منم

ای دل بی قرار من

گریه منم ابر تویی

درد منم صبر تویی

بارش بی وقفه منم

ای دل بی قرار من

 

 

 

كنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی
عاشقم

ابر شدم صدا شدی شاه شدم گدا شدی
شعر شدم قلم شدی عشق شدم تو غم شدی
لیلای من دریای من آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در كوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب
شاید كه روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

كنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی
عاشقم

ماه شدم ابر شدی اشك شدم صبر شدی
برف شدم آب شدی قصه شدم خواب شدی
لیلای من دریای من آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در كوچه های در به در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب
شاید كه روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت


ღsahar haghighiღ | بیست و یکم اردیبهشت 1391 | 11:3 قبل از ظهر |

 

سلام به همه عزیزام

امروز یه روز خاصه

تووووووووووووولد من

درست یه هفته بعد علیرضام

امروز یه سال بزرگتر شدم

تو مدرسه بهم خوش گذشت

عزیزای من شرمندم کرده بودن و برام کادو گرفته بودن

از همتون قد هزار دنیا ممنون

عکسای کادوهای دوس جونامو گذاشتمش ادامه مطلب

اولین تبریکمو دیشب ۱۱ و نیم لیلا جونم گفت

بعد اون لیلا جون دومیه

صبح ۶ و نیم مهسا جونم اس داد

تو مدرسه هم که اکثریت

الانم پسر عموجونم علی

پیش پیشام  خدیجه جون

سمانه جونم

مامان مریمم

خلاصه سایر بستگان سببی و نسبی(خام چی؟)

تو مدرسه کلی خندیدیم

نمیذاشتن شمعمو فوتش کنم

هر بار روشنش میکردم زود یکی فوتش میکرد

الانم در حد لالیگا خستم

۱۰ شبه نخوابیدم

البته باید بگم نخوابیدیم

واااااااای خدا فردا آخرشه

زیستم بدیم فعلا تمومه

هـــــــــــــی خدا

دیشب یه اتفاق جالب افتاد

نزدیکای ۱۲ شب داشتم آهنگ قلب یخی مازیار فلاحیو گوش میدادم

درست ساعت ۱۲ شانسی و اتفاقی صفحه گوشیمو نگاه کردم

عکس علیرضارو دیدم

واااااااااااااای خدا تو عکسش چشاشو بسته

تو آهنگم میگفت:دوست دارم فقط چشاتو وا کنی که ببینی که چقد دوست دارم

واااااای خدا دلم یهویی لرزید

همینجوری اشکام میریختن

خدایا یه سال دیگه بدون عشقم و عشقش تو قلبم تولدم شدم

۱۷ سالم شد

به همین آسونی .... انگار همین دیروز بود شمع ۱۵ رو فوتش کردم

همین دیروز بود دوستام خونه ما بودن تولد گرفته بودیم

یه سالم گذشت با همه خوبیا و بدیاش

 

 

یه آهنگ هست که حرفای دلمه اسمش ((تولد)) از بنیامین

آهنگ وبمم هست

 

امشب تولد منه اما تو نیستی

شمع و ستاره روشنه اما تو نیستی اما تو نیستی

دوستام همه کنارمن تنها تو نیستی تنها تو نیستی

بیا بهم تبریک بگو فقط سکووووووووت کن اما خودت به جای من شمعارو فوت کن

 

علیرضا کی برمیگردی عشقم؟

شاید اخرین تولدم تو این دنیا باشه

این نوشته ی پایینم خودم نوشتمش

 

خدایا سالی دیگر ...

لحظه ها در گذر است

عمر من از پس این ثانیه ها چو سبک پری رها در گذر است

شمع زندگیم را هر سال فوت میکنم

هر سال روز تولد میمیرم تا بسوزد غمهایم و روشن شود شادیها

امسال شمع را نمیکشم(خاموش نمیکنم)

از غم دوری او همچو پروانه دور شمع زندگی میسوزم

نه......فوت نمیکنم...

آرزو نمیکنم...

دستم را که هرگز نشد به روی دست او بگذارم

روی قلب عاشقم یگانه دارایی وجودم

میگذارم و به دور شمع میگردم

پر و بالم میسوزد

اشکم میچکد اما باکی نیست

زندگی بی هم نفس تلخ تر از اشک مجنون است...

 


ادامه مطلب
ღsahar haghighiღ | نوزدهم اردیبهشت 1391 | 6:0 بعد از ظهر |


ادامه مطلب
ღsahar haghighiღ | هفدهم اردیبهشت 1391 | 10:23 بعد از ظهر |

 

خدایا چه حس غریبی است حس رها بودن...

در این خلوت تنهایی غم زنجیرهای غم قلبم را میفشارند

قلبم میترسد از نبودنت....

قلب من خانه ی با تو بودن است

خدا جون پشت این زنجیرا گم نمیشی؟

خدا دلگیر نمیشی؟

خدا جون تو این همه درد دلم چرا خنده میکنی؟

خدا جون میخوام بیام پیش خودت

چرا دستمو نمیگیری؟

در قلبمو بزن میخوام بیام پیشت باشم

چی میشه یه بار بشه بشینی روبه روم

میشه خوشبخت ترین ادم دنیا شم؟

خدای عزیزم میدونم همیشه کنارمی

چرا من تو خوشیام با دروغای رنگین خوشحال تر میشم؟

زخم زبون آدما مثل یه تیر تو قلبمه

سنگ صبور آدما همیشه توی قلبمه

خدا جون میخوام به روت پرواز کنم

میشه بیای نفس بشی؟

ღsahar haghighiღ | شانزدهم اردیبهشت 1391 | 8:41 بعد از ظهر |

 

مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت.

چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست.

روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که......

وای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود!؟آره خودش بود....

پسره خاطرات تلخ گذشتشو تو ذهنش مرور میکرد.خاطراتی که زخم عمیقی بهش زده بود.

 

آره همون بودهمون که ادعا میکرد"من بدون تو میمیرم" الان روبروش نشسته بودواینطوری نگاهش میکرد؟

توی دلش تبسمی به قصد انکار زدوفکری کرد"میبینم که هنوز زنده ای پس دروغ میگفتی.همه دخترا ها همین هستند"............

 

دوسال گذشته بودیانه شاید هم بیشتر.یادش نمی اومد.اصلا براش مهم نبود.

 

ارایش ولباسش نسبت به اون زمان ها ساده تر شده بودو البته به انضمام چهره اش که حقیقتا میخورد بیشتراز اینها شکسته شده باشه.

چند بار سعی کرددزدکی و زیر چشمی نگاش کنه.اما گریزی نبود .انگاردختر فقط زل زده بودبهش.سرده سرد.اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش می بارید.انگار .....

کاش دهن باز میکردویه بدو بیراهی میگفت اما اینقدرمرده وسنگین نگاش نمیکردنمیدونم شاید در حقش بدی کرده بودم.

 

ظاهرا مقصد رسیدنی نبود.

تصمیم گرفت یه ایستگاه زود تر پیاده بشهو فوقش یه چند دقیقه پیاده روی کنه ولی در عوض از زیر بار این نگاه سرد فرار کنه.

 

نگاهی که باعث میشد اونو خرد کنه نگاهی که درد همیشگی شو زنده میکرد.

 

همین که خواست ازجاش بلند بشه تصمیم گرفت برای اخرین بار وبی بهانه مثه خوده دختر بهش زل بزنه با نگاش بهش بفهمونه ............

 

زنه میانسال همراهش لبخند تلخی زدو گفت:زیاد خودتو خستته نکن چهارساله که نابینا شده از بس گریه کرد!!!

تموم خاطرات گذشتشو تو مترو گذاشت و پیاده شد و مترو رفت...

ღsahar haghighiღ | شانزدهم اردیبهشت 1391 | 8:16 بعد از ظهر |

 

تو کـــــجایی سهراب...؟

 

 

 

آب را گـــــل کردند...

 

چــــشم ها را بستند...

 

وچـــــه با دل کردند...

 

 

 

وای سهراب کـــــجایی آخر...؟

 

 

 

زخـــــم هــا بر دل عــــــاشق کردند...

 

خــــــون به چــــــشمان شـــــقایق کردند...

 

 

 

تو کــــجایی سهراب؟؟؟

 

که هـــــمین نزدیـــــکی...

 

عــــــشق

 

 

را دار زدند...

 

 

 

هــــمه جا ســـــایه ی دیــــوار زدند...

 

 

 

وای سهراب دلــــــم را کـشتند...

 

 

 

صــــــبر کن سهراب...!

 

قایقت جا دارد؟؟؟

 

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگــــــــیرم...

ღsahar haghighiღ | شانزدهم اردیبهشت 1391 | 8:11 بعد از ظهر |


ادامه مطلب
ღsahar haghighiღ | سیزدهم اردیبهشت 1391 | 11:57 بعد از ظهر |

 

تو چه گفتی سهراب؟


قایقی خواهم ساخت...


با کدوم عمر دراز؟


نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند


با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد


سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت


پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت


بیخیال قایق....


یا که میگفتی....


تا شقایق هست زندگی باید کرد؟


این سخن یعنی چه؟


با شقایق باشی....  زندگی خواهی کرد


ورنه این شعرو سخن


یک خیال پوچ است


پس اگر میگفتی...


تا شقایق هست، حسرتی باید خورد


جمله زیباتر میشد


تو ببخشم سهراب...


که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم


بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا


بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم


زندگی رویا نیست


زندگی پردرد است


زندگی نامرد است، زندگی نامرد است.....

 

ღsahar haghighiღ | سیزدهم اردیبهشت 1391 | 2:53 بعد از ظهر |

 

 

سلام سلام سلام سلام سلام سلااااااااااام(با ریتم پلنگ صورتی)

بالاخره امروز رسید

بهترین روز زندگیم

عشقم ۲۴ ساله شد

علیرضـــــــــــــــــــــــــــــا دوست دارمتصوير

دیروز لیلا جونم بهم اس داد و تبریک گفت

خیلی خوشحال شدمتصوير

امروز طبق قرارمون با بروبچ(من و لیلا و پروانه و محیا و پریا و لیلا کوچیکه و فاطمه)

برا عشق من تولد گرفتیم

 

شمعو اول باد خاموشش کرد دومیو من فوت کردم سومیو با هم فوتیدیم

شمع عشقم علامت سوال بود

اخه نمیخوام هر کسی بدونه

واااااااااااااااااااااای خدای من همه تو مدرسه مون حتی کسایی که نمیشناختم بهم تبریک میگفتن.

نمیدونم اینهمه آدم از کجا میدونن؟

البته بایدم بدونن

یه حس غروری داشتم وقتی همه میدونستن که اون فقط مال منه

وااااااااای انقد مسخره بازی دراوردیم

دیروز دو تا روزنامه گرفتم بدم به پروانه روی یکیش عکس علی کریمی بود

سه تامونم(من و لیلا و پروانه)هـــــــــی عکسشو میدیم یهو مثه چسب میچسبیدیم به هم عکسو

میدیدیم به قول معروف قند تو دلمون آب میشد.

یه جا یه عکس کوچیک از علیرضا داشت پروانه گفت سحر بدوووووووو علیرضا

با سر رفتم تو روزنامه دنبال علیرضا میگردم

سرمو بلند کردم چی دیدم؟

عکس علیرضا از پشت پیرنش

فقط نوشته haghighi

ای وااااااااااااااااااااای خدا از خوشحالی داشتم سکته رو میزدم

گفتم غلط کردم روزناممو پسش بده بعد گفتم نه بابا شوخی کردم

کبریتارو الکی روشن میکردیم و واس خودمون آهنگ میخوندیم

        

یه نفر بهم گفت ایشالا سال بعد پیش خودش براش تولد بگیری

آخ که چه چسبید

البته اینم بگما بنده اونقدرام خر نیستم که به احتمال ۱٪ سال بعد چنین روزی ازدواج کرده باشم.

اما ارزومه که عشقم پیشم باشه

علیرضا جون کاش دنیا مثه نقشه کوچیک بود و میتونستم بیام روسیه پیشت

اما حیف

راستی امروز تولد مشترک من و لیلا و محیا و مریمم هست

عزیزای من تولد هر سه تون مبارک

امروز تولد پسر عموجان علی هم هست

بهش اس دادم جواب نداده

فرزندم پسرم میره تو ۱۳ سالتصوير

       

 

ا ا ا داش یادم میرفتاتصوير

امروز روز معلمم بود

عزیز دلم خانوم حنیفی جون(زیست) هم اومده بود

چقد دلم میخواس بغلش کنم

عاشــــــــــــــــــقشم یه عالمه

روز معلمو به خانومای گل من خانوم حنیفی(زیست) خانوم ساجدی(آموزشگاه زبانی که خارج مدرسس)

خانوم قدرتی(ادبیات سوم راهنماییم)خانوم پاداریان(شیمی)و آقای غفاری(زبان مدرسه پارسالم)و پور

علی بیگی(ریاضی) تبریک میگم

دوستون زیاد زیاد

 

 

 

 

علیرضای من عشقم تو هر دقیقه به یادتم

دوست دارم بیشتر از همین نفسایی که به عشق تو میکشم.

هفته بعد تولدمه.درست همین روز ....

خدایا منو عشقم چقد به هم میایم؟

خدایا عشقمو برام نگه دار تا من بزرگ شم و دختر خوبی شم

خدایا خودت میدونی که هیشکی نمیتونه قد من دوسش داشته باشه؟

اون فقط فقط عشق منه

مال منه!باشه؟

 

علیرضای من تولدت مبارک

قرمزتم عشقم

 

 

 

 

 

 

 

 

 عشقی که با تو شد تو قلبم پیدا حسش میکردم تو خواب و تو رویا نبودی ندیدی تنهای تنهام عشقت توی قلبم یعنی عشق ما....

عشق من جون من از تو میخونم ناز چشمای تو اتیش زد به جونم

عشق من جون من قلبم میلرزه میدونی نباشی دنیا نمیلرزه

((مرتضی پاشایی))

ღsahar haghighiღ | دوازدهم اردیبهشت 1391 | 3:32 بعد از ظهر |

 

فردا تولد عشق منه

روزیه که خدا بهترین پسر دنیارو فرستاد رو زمین تا منو عاشق کنه

روزیه که پدرام من اسمش علیرضا شد

واسه فردا روز شماری میکردم

یه روز موند تا برسه

علیرضای من کجایی؟

خدایا کی برمیگرده؟

چقد صبر کنم....

هــــــــــــــــــی خدا یه سال گذشت

به همین راحتی...

عشق من یه سال بزرگتر میشه

فردا دنیا وجود نازنین عشقمو میبینه

پسری که با همه چیزش همه جوره دیوونشم

پسر پرسپولیس علیرضای من

تو تو تو تو تو توتو تو تو تو تو توتو تو تو تو تو

فقط فقط فقط فقط فقط فقط فقط فقط فقط

مااااااااااااااااااااااااااال من باش

عشق من باش جون من باش نذاری یه روز این دلو تنهاش

ای دیوونه دوست دارم

نمیتونم از تو چشم بردارم

برای داشتن تو حتی واسه یه لحظه

جونمو زندگیمو بدم بازم می ارزه

دلم میلرزه ه ه ه

عشق قرمز من به اندازه تموم قلبم قرمزتر از همیشه و عاشق تر از همیشه میگم:

تولدت پیشاپیش مبارک

همه دنیا مال تو تو فقط مال من


 

ღsahar haghighiღ | یازدهم اردیبهشت 1391 | 5:43 بعد از ظهر |

 

سلام م م م

من خوبم

امروز یه روز خیلی خوبی بود

اخرای فوق زیست خانوم وقت داد کار عملیامونو

تکمیل کنیم.پروانه جون گفت بیا تو دستت یه چیزی

بنویسم.با چاقو و رنگ قرمز اول یه ۶انگلیسی تو خالی نوشت

که هیچ شباهتی به ۶ نداشت.بعد توشو پر کرد بازم شبیه

همه چی بود جز ۶.بعد ۸ کردش

وااااااای هشتش خیلی ناز شد

شماره جادوگر جون(علی کریمیه)

حیف دوربین نداشتم مراحل خرابکاری نازنین علی جون(پروانه) رو

عکس بگیرم.

خانوم داشت میومد زود دستمو انداختم پایین و مثلا داریم استخوونارو

با هم میخونیم.دندونای پورعلی بیگ و دنده های سپهر حیدری و جورت

(این کلمه رمز ماس و نمیشه معنیشو نوشت) رو با هم تو شکل پیدا کردیم

که خانوم رفت نشست سر جاش و دوباره خرابکاری شروع شد

وسط هشتو با مشکی دو تا دایره کشیدن و پریا با مشکی دوره گیریش کرد

دور و برشو با زرد رنگ کردن

گفتم بسته مگه دست بردارن

انگشتامم هر کدومو یه رنگ کردن

بدبختی اینه که زنگ خورد و دستم خشک نشده بود و داشتم میرفتم زبان

ساعت ۴ عصر با یه دست تابلو رفتم زبان و هیچی ننوشتم

الانم با اندوه فراوان شستمش

فردا یه روز مهمیه

مسابقه فوتسال داریم

ایشالا که گل نخورم و ببریم

خدیجه جون هم هست و بازی میکنه

فردا قراره تو هر دستم یه هشت بنویسن

که هم ۸ علی جونه هم دوتاش میشه ۸۸ شماره علیرضا عشقم

ایشالا فردا روز شانس من باشه

اینم عکس شاهکار برو بچ

 

ღsahar haghighiღ | دهم اردیبهشت 1391 | 9:27 بعد از ظهر |

 

خدایا هر روز برایم اندوهی بفرست

زیرا در اندوه است که تو یاد میشوی

در خوشی از یاد میروی

خدایا کمک کن دیرتر برنجیم

زودتر ببخشیم

کمتر قضاوت کنیم

و بیشتر فرصت بدهیم

عادت میکنم به داشتن چیزی

و سپس نداشتنش

به بودن کسی و سپس نبودنش

تنها عادت میکنم

اما فراموش......نه ....هرگز

نمیتوانم

 

ليــ پيــك ــدي

ღsahar haghighiღ | نهم اردیبهشت 1391 | 10:3 بعد از ظهر |

 

سلاااااااااااام به همه دوستای گل خودم

خوبین؟

امروز یه روز خاصه

روزی که دو تا مناسبت داره

۱.تولد محیا جونم

۲.تولد یه سالگی وبلاگم

هیچ وقت یادم نمیره پارسال ۶ اردیبهشت دوشنبه بود

زیست داشتیم

گلی که واسه محیا گرفته بودمو گذاشت جلو پنجره

یه عنکبوت اومد وایساد درست کنارش

تا زنگ اخر که برگردیم خونه همونجا بود

کوچولوی منم که از عنکبوت وحشت داره فکرش فقط پیش

رفیق جونش(عنکبوت) بود.

آخــــــــــــی فداش بشم من

جیگری من تولدت مبارکه

اما چون امسال شهادته بچه دست و دل باز من هیچی بهمون نداد

دریغ از یه خرما

به قول خودش یارانه هارو قطع کردن و دلار گرون شده

باشه جیگر

من همینجوریم دووووووووووست دارم

ایشالا همیشه خوشحال باشی و آبی

یادته بهت چی گفتم؟

همون عشقی که نسبت به آبی داری

من ابی ترتم.

 

 

خوب حالا هم بریم سراغ تولد وبم

دقیقا یه سال پیش چنین روزی(البته شب ساعت ۱۰)

اولین آپمو کردم.

به بهار(دختر خاله جونم) اس دادم بیاد ببینه

اومد دید و کلی تبریک گفت و تشویقم کرد

اولاش تصمیم نداشتم یه وب پرسپولیسی باشه

اما کم کم دیدم نمیشه عشقی که تو قلبمه

ننویسمش تو خونه مجازیم

تصمیم گرفتم بنویسم از عشقم علیرضا و پرسپولیس

پروانه هر روز بیشتر تشویقم میکرد که بنویسم

و محیا همیشه وقتی ما سه نفر(من و پروانه و لیلا)

راجب پرسپولیس میحرفیدیم میرفت بیرون و تا دو ساعت

باهامون حرف نمیزد.

یادش به خیر

یه سال گذشت و من فقط تونستم روزایی از زندگی یه سال

از زندگی چندین سالمو تو یه جایی نگهشون دارم

این وب برام بیشتر از یه دفتر خاطراته

وقتی میرم ارشیومو میخونم خاطراتمون برام زنده میشه

تولد مشترک مریم و محیا و علیرضا جونمو و من و لیلا

تولد همه دوستام و مامان و بابا و .....

قهرمانی پرسپولیس و امتحان فیزیک نوبت دوم فرداش

گریه هایی که واسه پرسپولیس کردم

روزای خوب با هم بودنمون تو مدرسه

نوشته هایی که خودم مینویسم

ولنتاین و رفتن علیرضا

گریه هایی که هنوزم میخوام برگرده ایران

آشناییم با خدیجه تو ازمون دوم گزینه دو(البته قبلا هم دوست بودیم

اما نه اینطوری که الان هست)

باخت پرسپولیس تو دربی همون روز و دلداریای خدیجه به من

شروع کردنم به فوتسال بازی کردن توسط خدیجه

لباس علیرضایی که خدیجه بهم داد(به غیر از من به کسی نمیده)

از این رو به اون رو شدن زندگیم و...

کمرم که هنوزم خوب نشده و امتحانای نوبت اول و

اعصاب خورد کنی دو تا از معلمامون که هنوزم نفرینشون میکنم

رفتنمون به راهیان نور و نارضایتی خونواده ها

بهترین خاطره ی ما از راهیان نور که رزمایشش بود

عکسایی که انداختیم

اردوی امسالمون

عید امسال و خوشیایی که داشت

اما این سه روز اخرش خیلی تلخه

دوستای گلم خودتون میدونین کیو میگم

دعاش کنین

دیروز دلم بدجوری گرفت

بعد مدرسه رفتم فوتسال

بازی نکرد

بغلش کردم و بوسش کردم

با گوشیم به لیلا اس میداد

دو بارم اومد دو تا شوت زد بعد رفت نشست

دیروز آخرین روزش بود

البته نه واسه همیشه

موقع رفتن بی حوصله گفت خداحافظ

دلم بدجوری گرفته بود میخواستم گریه کنم

جلو خودمو نگه داشتم و بوسش کردم و

گفتم خداحافظ ایشالا بازم میای و رفت

 

دیروز عصر با سمانه و پریا و مریم رفتیم بیرون

خیلی خوش گذشت

 

این وبلاگ روزای خوب و بد زندگی منه

یه سال گذشت در حالی که تموم لحظاتمو تو این وب نوشتم

۱۳ روز دیگه تولدمه و ۶ روز دیگه تولد عشقم

خیلی دلم میخواست براش با خدیجه تو باشگاه تولد بگیریم

اما نمیشه

خدا کمکش کنه میدونم که خوب میشه

 

اووووووووووووفف خیلی زیاد حرفیدم

همتونو دوست دارم قرمز تر از قرمزاو آبی تر از آبیا(محیا و مریم)

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

ღsahar haghighiღ | ششم اردیبهشت 1391 | 10:36 قبل از ظهر |

 

این تقدیم به کسی که مثه نفس دوسش دارم

خودش میدونه کیه

کسی که تنها آرزوم سلامتیشه

کسی که هیچوقت نمیخوام از آرزوش دست بکشه

عزیز من دختریه که میدونم میتونه با مشکلش بسازه

شاید این همه گریه کردنم دردیو دوا نکنه

اما یه کم خالی میشم

خدایا کمکش کن

خدا جونم به خاطر قلب مهربونش مراقبش باش

 

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها
یک عالم گله و خدایی بی ادعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم

صدایت در گوشم پیچید
نگاهت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم

نامت را خواندی.. گفتی بارانم
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تو آسمانی

بی تو نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی

 

 

 

 

 

 

مریض که می شوی پرستار می شوم ...
می آیم و می نشینم
کنار تخت دلتنگی ات
موهایت را با دستانم نوازش می کنم
می روم و قرص "ماه " را برایت می آورم!
تب که می کنی در حوض شب پاشویه ات می کنم
حوضی که همان قرص در آن است
و پتوی نم دار ابر را رویت می کشم
دستانت را در دستم می گیرم
و تا خود صبح برایت دعا می خوانم
غصه نخور نازنین من
تا خورشید سلام کند
خوب شده ای ...

ღsahar haghighiღ | چهارم اردیبهشت 1391 | 5:14 بعد از ظهر |

 

تـــــــــــــــــــــــو


همان شقایق معروف سهرابی!!!


تا تــــو هستی


زندگــــــــی باید کرد...

 




امروز تولد مامان جونمه(البته به اصطلاح)

مریم جوووووووووووونم تولدت مبارک

خیلی دوست دارم 

اونقد زیاد زیاد زیاد زیاد که بهش فک کنی منفجر شی

ایشالا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ساله بشی

مامانی من همیشه همینجوری مهربون و خوشگل بمون

دوست دارم نه به خاطر خودم واسه اینکه لایق دوست داشتنی

بووووووووووووووووووووووس مامانی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

ღsahar haghighiღ | یکم اردیبهشت 1391 | 2:49 بعد از ظهر |

 

سادگی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.


سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت می‌داد
و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.


دشوار است ...
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!


راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام.

 

ღsahar haghighiღ | سی و یکم فروردین 1391 | 5:24 بعد از ظهر |

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

خدا لبخند زد

وقت من ابدی است .

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد ...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

زمان حال فراموش شان می شود .

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

اما می توان محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

همیشه

 

 

ღsahar haghighiღ | سی ام فروردین 1391 | 3:17 بعد از ظهر |

 

بهترینم...

قلب کوچکم گرمی مهرت را

روشنی نگاهت را

گرمی اغوشت را

در تنهایی غم به اغوش میکشد

مانده ام با حسرتی در دلم

چگونه دل بکنم از این مهر تو

از این عشق پاک که بیشتر از نفس

با تمام وجودم نگهش میدارم

شاید این چیزی فراتر از عشق است

این که اسمش زندگی نیست

من بدون تو دیوونم

به یاد چشای تو

همش از تو میخونم

گاهی در کنج دلم قلبم بدجور بی تابت میشود

مینویسم از تو و عشق تو

یاد تو 

تکرار لحظات تکراری من است که ثانیه هایم را

بی تو به گورستانی سیاه میبرد

ای که تمام هستیم بسته به توست

زود تر برگرد که نشکند چینی تنهایی من

 

تقدیم به کسی که در کنارم نیست اما حس بودنش به من شوق زیستن میدهد

عاجزانه ترین کلمه ی قلبم هر روز اینه که(علیرضا برگـــــــــــــــــــــــرد....)

ღsahar haghighiღ | بیست و نهم فروردین 1391 | 9:57 بعد از ظهر |

Desiner: lady skin